تبليغاتX
باران، نخودچی مامان بهار
باران، نخودچی مامان بهار
باران ترين باران
چهارشنبه 1391/02/27
حالم خوبه در نهايت ...  
یکشنبه 1391/02/24
براي بار سوم ...  
سلام به همه

من مجددا برگشتم.

نوشتن برام سخت شده چون شرايط زندگي تغيير كرده و نمي شه همه چيزو همه كس بدونن.

اما ديروز با دوست عزيزي تلفني حرف ميزدم و بهم پيشنهاد داد بنويسم.

حالا قراره بنويسم. اما شايد مجبور شم مطالب مربوط به خودمو خصوصي كنم تا شايد به اندازه يك پستوي خصوصي آروم تر بگيرم.

هستيم.......

شنبه 1389/11/23
حال ما در ايران ...  
من.... حالم زياد خوب نيست.نمي دونم مربوط به سرب بيشتريه كه سهميه روزانمون شده براي تنفس، يا تاثير تورمه كه با هيكل گندش داره مارو زير خط راهنمايي مي كنه، يا اينكه اصلا فكر كردن به گذر سالهاي ۸۸ و ۸۹ باعث ميشه اينقدر روزگارم عالي باشه؟ روزگار هممون. از ۸۸ به بعد ديگه اون شادي ساختگي هم در زندگي و نوشته هيچ كس ديده نمي شه. اينو باور دارم كه ما ايرانيها از هيچي تفريح مي سازيم. اما چي شده حالا؟ دوست ندارم غر بزنم.حال و هواي اطرافيان، مشكلات همه جامعه، زندگي مردم ايران و خيلي نماهاي ديگست كه هر روز مي بينيم، و انگار نه انگار كه اين درست نيست، از كنارش رد مي شيم و...

از دوستان نزدكم هيچ كس ايران نمونده. از دوستاي غير نزدكم هم. خيلي از دوستام در دوسال گذشته جدا شدن. گروني و كثيفي بيداد مي كنه. و ما داريم اينجا زندگي مي كنيم!!!!!

مخاطب خاص دارد:از مهمترين مسائلي كه واسم اهميت داره سالروز تولد دوستانم هست. مخصوصا بچه دوستانم. مخصوصا بچه اون دوستانم كه تولد بچه من واسشون مهم بوده هميشه.خيلي شرمنده شدم وقتي فهميدم روز قبل تولد دخترش بوده. درحاليكه تولد دختر منو يادش نميره. خجالت كشيدم راستش. اميدوارم درك كني!

اين همه نگفتم كه فقط فراموشيم رو توجيه كرده باشم. اما راستش اينم يك نمونه از تاثيرات اين روزهاست.

وقتي سختي به نهايت مي رسه، راحتي نزديكه.

اميدوارم درست باشه.

 

 

سه شنبه 1389/10/28
یک یک یک ...  
می خونه: "عـة ... عـَ ... عــَ... ر... او.... رو ....عَرو.... سَک ... عروسک، مامان مامان عروسك مثل عروس نوشته ميشه، فقط يه "ك" فرق داره"

 مي بينم از او زمانهاييه كه دوست دارم يه چيز جديد يادش بدم، جايزه كشف كوچيك خودش.

ميگم آفرين،از بعضي از كلمه ها دو تا داريم  اونيكه  "ك" آخرشه معنيش كوچيكه اوليه. عروسك يعني عروس كوچك.

با لبخند افتخار نگاش مي كنم و توي دلم ميگم "حتما الان از داشتن ماماني به عالمي من خوشحاله"!!

يه ذره فكر مكنه مي پرسه:  "يك"  كوچيكه چيه؟؟؟

=========

توضيح هنوز "ع" نخونده اما بابت ارادتي كه به هر چي عروس داره كلمه عروس رو جلو جلو ياد گرفته.

یکشنبه 1389/09/21
دعای باران - غرور بهار ...  
ابر می بینم! ابر!

باورش سخت شده بود! تمام قد جلوی پنجره به احترام ورودش بلند می شوم.

بالاخره دعاهای شبانه دخترم جواب داده شد.

بدست بشر بارور شده باشی یا طبیعت، با لطافت نگاهت مي كنم، مبادا از خواب نپري و گريه نكني.

کاش بباری که مردیم. خفه شدیم در اصل.

-----

امروز در جلسه اوليا و مربيان مدرسه بعد از درخواستهاي معمول اين جلسات جهت واريز كمك هاي مردمي، هيئت امنايي!، معلم باران از اينكه در نگارش و ديكته نه تنها مشكلي ندارد بلكه بسيار قوي هم هست تعريف كرد و اينكه از زحمات مادرش بوده!

راستش در آن لحظه بخصوص خودم اينقدر خوشحال شده بودم كه اصلا يادم رفته بود مادرم و بچه اي هم دارم. كه الان بخاطر يك موجود نازنين ديگه ازم تعريف شده، نه بخاطر خودم!

شايد بگوييد: غرور است ديگر، آدم را مي گيرد.

نه راستش غرور نبود، بيشتر همون حسي بود كه وقتي خودمون واسه درس خوندن پشت همين ميزها بوديم و ازمون در كلاس تعريف مي شد، بهمون دست می داد. یادتونه؟ وقتي همه سرها با صداي بخصوصي روي صورت ما برميگشت و نگاههاي تحسين بچه هارو حس مي كرديم، و حتي گاهي وقتها از خجالت تعريف دوست نداشتيم وجود داشته باشيم!! اين همون حس بود.

انگار از خودم در كلاس اول دبستان بخاطر ديكته خوبي كه دارم تعريف شده، باز هم بعد از ۲۵ سال.

حالا هر اسمي كه دارد، من اين حس رو دوست دارم. حس اينكه مجدداً با باران در حال بزرگ شدن هستم. حس اينكه باز هم بعد از ۲۵ سال پشت ميزهاي كلاس اول با همه قداستش مي نشينم.

من از ديد معلم مهربانم شاگرد خوبي هستم.

شكر!

دوشنبه 1389/09/08
اگه خدا بودم! ...  
اعتراف مي كنم كه ديشب بعد از مدتها بدون هيچ نگراني و با خيال بسيار راحت جلوي گرماي شومينه دراز كشيدم و از ساعت ۸ شب به خواب رفتم. در همين حين باران خانوم جانمان را هم به آسايش در كنارم تشويق كردم، و وقتي ساعت ۱۱ چشمم رو باز كردم تا تلويزيون و چراغهاي روشن رو خاموش كنم، ديدم دختر جان با مسئوليتمان همه مشقهارو با خط خوش تمام كرده و كنارم خوابيده.

ديروز باران خانوم احتمالا در كلاس درس با باقي بچه ها هم خواني كرده و خوانده:: "ر" به كلاس ما خوش آمدي!

عصر كه آمد خانه گفت ديگه مي تونم بنويسم "سارا" و همچنين "تارا". سارا كه خوب مشخص است چرا مشعوفش كرده، زيرا كه اسم رفيق شفيقش است "سارا خدابخش"! و "تارا" هم اسم دختر كوچك دوست "خوشگل خالدار" ما مي باشد!

چند روز پيش مي فرمايد: كاش من خدا بودم! اگه من خدا بودم دستور مي دادم هر چي غير مفيده مفيد بشه!

مثلا: دستور مي دادم چيپس و پفك ديگه غير مفيد نباشه!

بعد از گذر از نگاههاي تعجب آور ما، با همان خنده دلنشينش گفت: خوب دستور مي دادم چيپسها به خيار و پفك ها به هويج تبديل بشن!!

تصميم گرفتم هويج و خيار رو به اشكال هندسي مختلف تعارفش كنم تا تنوعي بوجود آيد شايد!

راستي چند روز پيش با رها دوست من كه موسيقي خونده صحبت مي كنه، :"من توي هنر زياد تجربه دارم، اما مي خوام نقاشي بخونم نه آهنگ (منظور موسيقيه)!

اي قربونت بشم با اون تجربياتت عزيزم!

ايشون هم كه معرف حضورتون هستن؟ بله گوجه فرنگي خان!

کل این پست رو نوشتم که بگم توسط مامان صبا خانوم دانشمند به یکی از تاتر های تالار هنرترغیب شدیم که خیلی خوشمان آمد، تالار هنر هنوز هم برنامه هاي خيلي خوبي داره، پيشنهاد مي كنم ترغيب شويد!!

دوشنبه 1389/08/24
بازگشت به صفحه! ...  

 سلام

من هيچي نمي گم....

فقط و فقط بدونين كه خيلي وقته منتظر اين لحظه بودم كه بتونم بازم بنويسم. براي خودم، براي دخترم و براي اينكه با شما در تماس باشم.

 يه مسئله خيلي خيلي جالب، بعد از اينكه شروع  به نوشتن كردم رو متوجه شدم. از آخرين پست جدي و بدون اعلام مشكل مند بودن من!! تا امروز دقيقا يكسال مي گذره. آخرين پستي كه من اينجا به راحتي نوشتم و سخني از مشكل توش نبود 25/8/88 بوده.

جالب تر از اون اينكه بعد از يكسال هنوز خيلي از دوستان مهربون حضوري و پيامي به من پيشنهاد ميدن بنويس. بيشتر همين دلگرميها و مهربونيهاي شماست كه باعث شده من مجددا شروع كنم.

با اينكه شرايط بعضي اوقات به آدمها حكمراني مي كنه، ولي زمانبره كه آدمهاي قوي بتونن بازهم به قلمرو زندگي خودشون مسلط بشن.

نخودچي و گوجه فرنگي در حال تماشاي تلويزيون

ديگه دوست ندارم از نوشتن در اين وبلاگ محروم بشم، يا خودمو محروم كنم. خوب. شروع كنم.

به نام خداوند بخشنده و مهربان

باران خانم كلاس اول رو با كلي شوق و ذوق شروع كرد. مثل همه مامانهاي ديگه نگران ثبت نامش در بهترين مدرسه در حيطه تواناييهاي خودمون بودم. خداروشكر مدرسه اي كه انتخاب كردم هم از نظر معلم، هم از نظر كادر آموزشي و هم از نظر دوستانش برام قابل قبوله.

  

راستي خانوم خانوما ديگه دندون توي دهنش نيست. يعني وقتي ديروز گفت مامان اينم لق شد، با اينكه گفتم مبارك باشه، راستش يه جورايي نگران شدم كه ديگه هيچي نمي تونه بخوره كه!

سيبو با دوتا دندون جلو پايين كه دراز و تازه دراومدن و تا فاصله دو دندون در اطرافشون خاليه، مي تراشه!

دقيقا مثل يك رنده عمل مي كنه! اصلا منظره جالبي نيست مي دونم اما خوب چكار كنه؟ تازه من هر وقت بهش ميوه ميدم چه مدرسه و چه خونه به كوچكترين قطعات ممكن ريزشون مي كنم! ديشت از ليمو شيرين هاي چهار قاچ شده اگر بگم يه ته استكان آب تونست بخوره، دور نگفتم.غذاهايي هم كه مجبوره اول با دندون تيكه كنه بعد بجوه، از آخر دهنش كمك مي گيره. خلاصه كه عمليات خوردن باران تا دندونهاي جديدي كه هر يكيشون بايد جاي سه تا از دندونهاي شيري رو بگيرن كاملا در بيان، همين طوره و با يك دندون نصفه نيمه از بالا در آمده از جلو خيلي خواستني شده.

 

باران قبل از درآمدن دندانهاي دائمي

ظهرها با چهار تا مامانهاي مهربون ديگه قرار گذاشتيم كه هر روز يكيمون بره دنبال هر ۵ تاشون و تا مهد كودك برسونتشون. در اصل از مهد كودك تا مدرسه فقط يك كوچه فاصله هست، و از اداره من تا مدرسه هم سه دقيقه با دنده چهار راهه. اما راستش خيلي از اين قضيه راضيم. هم مجبور نيستم مثل دو هفته اول مهر، مرخصي ساعتي بگيرم و حتي يه روزهايي هم جيم بزنم! و هم ترافيك دم در مدرسه و ناراحتي خودم و باقي اهالي با چهار تا ماشين كمتر، درست كه نميشه، اما حداقل سهم ما انجام شده.

هر روز توي كوچه باريك مدرسه باران خانوم جان، يه مشكلي سر ترافيك بود، صادقانه يه روز هم تقصير ماشين من بود. وقتي رسيدم ماشين قبلي كه من دوبله جلوش بودم رفته بود و يه آقايي كه نزديك بود خفم كنه منتظرم ايستاده بود! انگار ترافيكي درست كرده بودم كه نتونسته به راحتي وارد پاركينگ خونش بشه.

 خوب اين قضيه (بذارين اسماشونم بگم: باران جان ما، هانا جمالي كه دختر بسيار با ادب همكارمه، "مامانش اينجارو نمي خونه، مطمئن باشين!!"، پانته آ، كه يه فاصله 20 ساله با خواهر بزرگترش داره، سحر سمسارها كه مامانش از اون خانومهاي خيلي خوش تيپه! و هيلا كه كلاس دومه و با سحر آتيش مي سوزونن.) جرياناتي دارم با اين بچه ها!

اولا سعي مي كنم روزهاي سه شنبه كه نوبت منه (واسه دل خودمم شده) يه تفاوتي داشته باشم. مثلا سعي مي كنم يه موزيك بذارم كه خيلي دوست دارن و همشون باهاش مي خونن. يا يه جورايي باهاشون ارتباط عاطفي بر قرار كنم. بعدش قبل از مهد برنامه مغازه هست ديگه!

واي يعني در اين مرحله من هر گناهي دارم حتما پاك ميشه. به يه نمونه دقت فرماييد:

در حاليكه هر پنج تاشون با اون صداهاي جيغشون دارن داد مي زنن و با موزيك مي خونن در ضمن از كف هم پاهاشونو مي كوبن، رسيديم دم در مغازه، بارون هم مياد، آها راستي يه دعوايي داشتن كه كي جلو بشينه، و قرار شد هر روز مامان هر كسي كه مياد اون جلو بشينه. از ماشين كه پياده شدم پنجمين بار بود كه قول مي گرفتم كسي پياده نشه. هر كسي يه چيزي مي خواست و سومين دور بود كه خواسته هاشونو با توجه به خواسته نفر قبلي عوض كرده بودن!

آخر سر قرار شد 5 تا آدامس باربي بخرم و 4 تا ژله و يك آب معدني. متاسفانه مغازه 4 تا آدامس باربي بيشتر نداشت و هيلا هم با يك 200 تومني مدام داد مي زد من با پول خودم مي خوام بخرم، من حتما آدامس باربي مي خوام بخرم!

ديدم ديرم شده، دل اينها روهم نمي خوام بشكنم، داشتم كلافه هم مي شدم، آخر سر هيلا گفت خوب به يكيشون آدامس باربي نده! فكر كردم چون بزرگتر از بقيست، بايد متوجه بشه، گفتم تو خودت حاضري يه آدامس ديگه بگيري؟

در كمال ناباوري گفت "آره"! داشتم خوشحال مي شدم كه خيلي محكم گفت "من Trident  مي خوام"!!!!

خيلي روزها هم سحر و هيلا، با اصرار و با همون پولهاي خودشون البته!، نوشابه يا پفك مي خواستن.

 بعد از اون روز با چهار تا مامان ديگه يه شور اس ام اسي داشتيم و قرار شد همه فقط و فقط دو نوع خوراكي اونم نه غير مجاز بخريم. و اين قضيه هم ختم به خير شد.

 

باران جان اگه پانته آ، اجازه بده، مشقهاشو مهد كودك مي نويسه، آخه پانته آ معتقده مشق شب اسمش روي خودشه و مال شبه!. ما هم بعد از كلي تذكر و خواهش و التماس و ... از باران خواستيم كه درسته كه دوستات خيلي برات عزيزن ولي يه جاهايي هم بايد به حرف مامانت گوش بدي نه اونا. آخه از ساعت 5.30 كه مي رسيم خونه تا 8.30 كه باران مي خوابه مي بايست يه برنامه فشرده از مرتب كردن لباسها و كتابهاي فردا، ديدن چند كارتون، يك روز در ميون حمام، كار كردن املا، رفع غلط از مشقهاي نوشته شده قبلي، خوردن غذا و ... رو انجام بده. اينها همه با سرعت كم و اصراري كه به تميز نوشتن و كامل بودن حتي رنگ آميزي گلهاي اطراف هر صفحه مشق داره، در سه ساعت جا نمي گيره.

 

اولين بار پشت نيمكت كلاس اول

يه كتابخونه توي كلاسشون هست كه از كتابهاي خود بچه ها تشكيل شده. هر شب يك كتاب به امانت ميارن و كتاب ديروز رو پس ميدن. از اينكه باران عادت كرده هر شب كتاب بخونه خيلي خوشحالم. اميدوارم اين عادتش بمونه.

ولي جدا از اينكه با سيستم جديد تحصيلي بار بسيار زيادي از يادگيري بچه ها به دوش خانواده ها افتاده، و اينطور كه ميگن سالهاي بالاتر سخت تر هم ميشه، كلاس اولي توي خونه داشتن خيلي لذت بخشه! اون مدل خوندن با مكث و چندبار يه حرف رو به زبون آوردن و در آخر هم بدون اعراب خوندنشون، كه با يك نگاه مبهم همراهه به من كه "يعني چي؟"، و من درستش رو براش تكرار مي كنم تا لبخندش پيدا بشه!

اين روزها انگار دوباره دارم كلاس اول رو مي گذرونم. چند شب پيش خواب و بيدار بودم و از ذهنيات خودم به شدت خندم گرفت: سرم روي بالشت بود، با حساسيت سرم رو جابجا مي كردم، خواب مي ديدم سرم يه "د" هست كه بايد مرتب روي خط (همون بالشت) بشينه!!

 

اولين روز مدرسه

چند روزه به موزيك سنتي خيلي علاقه مند شده. از مدرسه آمده بود و با غلط و تنها يك خط از شعر گل مريم خدابيامرز محمد نوري رو تكرار مي كرد و بقيه رو موزيكش رو مي خوند! معلوم شد پانته آ اين ترانه رو بلده و با هم مي خوننش!  ديدم وقت خوبيه، و اگه واسش بخرم حتما خاطره خوبي خواهد شد واسش، تازه شايد به موزيك اصيل هم علاقه مند بشه، وقتي به جوان فروشنده گفتم دخترم چي مي خواد، با خوشحالي يك سي دي ديگه هم بهمون معرفي كرد، كه يك گروه با ذوق با همه دستگاههاي موسيقي ايراني و كلام شعر كودكانه ترانه هاي خيلي قشنگي درست كردن، اسم مجموعه ترانه هاي كودكانه، هست اما پشتش براي هر ترانه دستگاهش رو هم نوشته، مثلا برف رو در دستگاه دشتي مي خونن كه من و باران خيلي دوستش داريم!

از شيرين كاريهاش مي خونين؟:

بين ترانه هايي كه هر روز تكرار مي كنه اي ايران هست كه داره مي خونه " در راه تو يك ارزشي دارد اين جان ما!" داشتم فكر مي كردم شايد هم درست باشه!

دستش رو كرده توي موهاش ميگه مامان اينجام چرا سوراخه؟ دست كشيدم و دارم همزمان توضيح مي دم كه اين قسمت اسم استخونش جمجمه ست، از چند تا استخون تشكيل شده كه به هم مثل پازل وصل شدن، مثلا تصور كن پازلها يه كمي هم با هم فاصله دارن تا شما كاملا بزرگ بشي و بهم چفت بشن. هنوز دستش توي موهاشه كه مي پرسه تا كجاست اين جمجمه؟ مي گم همه صورتت و مغزت تا هر جا كه موهات هست.

خيلي زيركانه ميگه يعني اگه موهاي يكي تا پشت پاش بلند باشه، جمجمه اش هم تا پشت پاش مياد؟

نخودچي وقتي هنوز موهاش بلند بود و جمجمه اش تا پايين پاش مي رسيد!

موهاشو مدلي كوتاه كردم كه حتما بايد سشوار بكشم بعد از حمام. كه خيلي هم از اين كار بدش مياد. نوبت جلو موهاش رسيده و به قول خودش مي خواد خوشگل بشه. بر عكس هر دفعه كه ازش مي پرسم به كدوم طرف دوست داري كج بشه نمي پرسم. خودش ميگه: "مامان دوست دارم از اين طرف باد اومده باشه!!!" انگار وقتي موهاش به يك طرف كجه از يك طرف ديگه باد اومده!

ويلاي شمال- تابستان 89

و يك خاطره كه تا آخر عمرم فراموش نخواهم كرد:

پنج شنبه گذشته حالم اصلا خوب نبود. پشت ديوار مدرسه با حدود 50 تا مامان ديگه منتظر بوديم در باز بشه تا بتونيم بريم داخل حياط قبل از اينكه زنگ آخر بخوره. داشتم با گوشه ناخونم ور مي رفتم و عميق توي فكر بودم، يك آن خودمو توي دل جمعيت مامانهاي روان به داخل حياط مدرسه ديدم، در حاليكه همه با هم دنبال منبع صداي بلند و رساي يكي از بچه ها مي گشتيم كه داد مي زد: "مامان قشنگم! مامان خوبم! مامان دوست دارم! مامانم كجايي؟ دلم واست تنگ شده! مامان قشنگم! مامان خوبم!

و اين صدا نزديكتر ميشد. همه دنبال مامان خوشبختي مي گشتن كه اين افتخار نصيبش شده. من هم داشتم فكر مي كردم كه كاش من بودم!

و يكهو در كمال ناباوري باران از دل جمعيت كه كنار رفته بودن تا با افتخار رد بشه و به مامان جونش! برسه بيرون آمد در حاليكه هنوز منو نديده بود!

واي واقعاً حس قشنگي بود. هر كسي يه چيزي مي گفت. خوشبحالت! چقدر مامانتو دوست داري! چه دختري! و ....

 

البته صدقه كنار گذاشتم!

و در نهايت اينكه من با دخترم خوشبختم!

من و دخترم با هم خوشبختيم!

دوشنبه 1389/04/14
به فرزند خوندگي شدن! ...  

 سلام

از اين ماه ديگه قول ميديم قول ميديم قول ميديم كه خيلي فعال و در صحنه حاضر باشيم.

ميشه با ما قهر نكنين!!!

ما خيلي دوستون داريم.

-----------------------------------------------------------------

 

ديروز باران رو به همراه محمد (بچه  ۱۰ ساله يكي از فاميلهاي خاله نگار اينا!!) برده بودم پارك. قضيه اينطوري بود كه محمد و باران كه از صبح خونه خاله نگار بودن دوست نداشتن از هم جدابشن و تا ساعت ۱۲ شب در پارك دويدند!

خلاصه...

در راه پارك هر دو صندلي پشت نشسته بودن و بر خلاف هميشه من صدايي از اعتراض باران درباره گرما، ترافيك، ماشين بغلي كه اداشو در آورده  و .... نمي شنيدم.

از اونجاييكه احساس راحتي زيادي مي كردم از نشنيدن اين مطالب، بهشون گفتم شماها چقدر خوب با هم ميسازين

يهو باران خانوم برگشت گفت:"مامان مي خوام به محمد بگم به فرزند خوندگي شما بشه!!!

در اصل باران فكر مي كنه "به فرزند خوندگي شدن" يك فعل مي باشد!

 

یکشنبه 1389/03/09
تشكر نامه - شمارش آخر پاييز ...  

فقط ميگم ازتون بسيار ممنونم

همه چيز امن و امان و در بهترين شرايط سپري شد و ما راحت شديم.

همه انرژيهاي مثبت همتون رو حس كردم و بسيار ممنونتونم كه به فكرمون بودين

دوستتون داريم

 

شنبه 1389/02/25
دعا ...  
من به اينكه چند دعا بيشتر از يك دعا اثر ميكنه معتقدم.

ميشه خواهش كنم واسه من و باران دعا كنين؟

ما واقعا به دعاي شما احتياج داريم.

اميدوارم هيچوقت در موقعيت ما قرار نگيرين.

(با شرمندگي فراوان، از پاسخگويي حضوري معذوريم)!